فصل بيستم
دنبال نازنين رفتم وبعداز سوار كردن اون به طرف بانك حركت كردم كه تا قبل از تعطيل شدن اون مازاد پول ماشين رو به حسابم برگردونم.اين كار رو كردم .براي نهار به رستوران قصرموج تو ميرداماد رفتيم بعد از نهار دم در رستوران يه زن كولي فالگير راهمون رو بستو با اصرار خواست كه آينده مارو پيش بيني كنه............من اصلا از اين چيزهاخوشم نمي اومد ، اما با اصرار نازنين قبول كردم.زن كولي دست نازنين رو گرفت وشروع به حرف زدن كرد.....خانوم جان درد وبلات بخوره تو سر گلنار خاتون كه من باشم....خوش قلبي و خوش نهاد.....رنج ديگران رنجته و........... درد ديگران غمت..........جونم بگه براي خانوم خوشگله خودوم........دل پاكي داريو....... يه عشق افلاطوني مهمون اونه.......غم زياد خوردي اما بدستش آوردي............مراقب باش كه نگهداشتنش سخت تر از بدست آوردنش .....يه حسود داري.................ميخواد از دستت درش بياره.........خيلي زرنگه ................
جونم بگه برات.......زورش هم زياده........اما تو دلت قويه......پشتت به كوهه.........نترس باهاش بجنگ ...........يك مرتبه رنگ چهره اش عوض شد و سكوت كرد.من اعتقادي به حرفهايي كه ميزد نداشتم . اما وقتي حرفش رو قطع كرد حس بدي بهم دست داد .تغيير رنگ چهره اش كاملا حقيقي بود......هراس و غم بزرگي تو صورتش هويدا بود گفتم: چي شد چرا ادامه نميدي........دست و پاش و جمع كرد و گفت : همين بود......هرچه نازنين اصراركرد ديگه چيزي نگفت..............
خواستم پولي بهش بدم. اما هر كاري كردم ، قبول نكرد.واسه همين به طرف ماشين رفتيم.....تا سوار بشيم و بريم ميدون محسني............وقتي سوار ماشين شديم نازنين متوجه شد كيف دستي اش را تورستوران جا گذاشته . واسه همين من بر گشتم او نو بيارم كه ديدم زن كولي هنوز اونجاست .وقتي من و ديد بطرف اومد و گفت : آقا مراقب خودتون و عروستون باشين......مبادا از هم غافل بشين.......من جدايي رو تو طالع تون ديدم.......دلم نيومد به اون فرشته اين رو بگم .آقا من كارم فال گيري يه ،تا حالا اينجور غصه دار نشده بودم از سرنوشت اونايي كه آينده شون رو بهشون ميگم.............دروغ چرا بگم...........هري دلم ريخت پايين از اينحرفش..........اين يك هشدار بود...........نگران شده بودم ،شديدا تو فكرفرو رفته بودم .........اصلا حواسم به اطرافم نبود......زماني به خودم اومدم كه نازنين داشت بشدت تكونم ميداد و ميگفت : خوابت برده........هي ......مجنون من .......
نگاهي به اطرافم كردم ......... اثري از زن كولي نبود.....رفته بود و من رو با دنيايي سوال و التهاب و گيجي... جا گذاشته بود.......نازنين ، من و بر وبر نگاه ميكرد و ميخنديد.......گفت: عزيزم......حواست كجاست ؟خودم رو جمع جوركردم و گفتم : همين جا....ببخش ياد يه چيزي افتادم.......گفت : كيفم رو آوردي؟گفتم : الان ميارم.فوري داخل رستوران رفتم و كيفش رو آوردم و به طرفه ميدون محسني حركت كرديم.ميخواستم يه دست كت شلوار مشكي جير براي خودم و يكدست لباس سفيد و يه سرويس طلا براي نازنين بخرم........ميدون خيلي شلوغ بود و جاي پارك به سختي پيدا ميشد. تو يكي از كوچه هاي فرعي پارك كردم و اول رفتيم توي جواهرفروشي جواهريان. نازنين نميخواست چيزي بخره . اما با اصرار من بالاخره يك سرويس روانتخاب كرد و خريديم.بعد رفتيم و يكدست لباس سفيد قشنگ كه ويژه مراسم نامزدي بود خريديم .آخر از همه هم كت شلوار من . در تمام طول اين مدت من يك لحظه هم چهره ناراحت و حرفهاي زن كولي فالگير از ذهنم دور نشد.....
پايان فصل بيستم
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/09/08ساعت 21:58  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در جمعه
1389/09/05ساعت 16:54  توسط فرناز
|
فصل نوزدهم
نازنين رو دم در مدرسهپ ياده كردم و به طرف جام جم رفتم. اداره نميخواستم برم. فقط ميخواستم سري به بانك بزنم و براي ماشين پول از حسابم بردارم .با رييس بانك رفيق بودم .سالها بود كه توي اون بانك حساب داشتم.سلام عليك كردم. گفتم : سي هزارتومن ميخوام برداشت كنم.با لهجه شيرين اصفهانيش گفت : بسلامتي ميخواين خونه بخرين .منم به شوخي بالهجه اصفهاني بهش جواب دادم : نه با اجازدون موخوام ماشين بستونم.قاه قاه زد زيرخنده و گفت : خبس، مباركس ايشالا .و ادامه داد : راستي يه چيزايي شنيدم.........دروغس يا راستس.گفتم : راستس ...... چه جورم راستس .گفت :خبس .........، اينم مباركدون باشه.تشكر كردم و بعد از گرفتن پول و خداحافظي بابچه ها و رييس بانك ، از اونجا زدم بيرون.ماشين رو زير تابلوي توقف ممنوع پارك كرده بودم . واسه همين اولين برگه جريمه ماشين رو كه زير برف پاكن گذاشته بودن دشت كردم. بيست تومن. برگه رو روي داشبرد گذاشتم و ماشين روشن كردم و راه افتادم .براي رفتن به محضر زود بود تازه ساعت نه و ده دقيقه بود. دستي به شكمم كشيدم وگفتم : مثه اينكه امروزم كله پاچه رو افتاديم.به طرف سر خيابون فرشته برگشتم و رفتم يه راست سراغ كله پزي و يه سور حسابي زدم.عاشق كله پاچه بودم. البته كله پاچه خوردنم هم تشريفات خاص خودش رو داشت.شكرالله هم كه از اهالي كرمانشاه بودو پاي ديگ واي ميسّاد ميدونست چيكار بايد بكنه.نون رو كه تريت ميكردم . سه بارآب ميگرفت رووش و خالي ميكرد تا به اصطلاح نون سنگك ريز شده با آب كله پاچه نرم بشه و زهرش رو كه منظور خشكيش بود رو از دست بده . بعد نصف مغز و دوتا چشم و مقداري خوواك و گوشت شله رو با كمي آب با هم ميساييد و مثل حليم نرمش ميكرد و روي نون هاميريخت بعد يه ته ملاقه آب و يه ملاقه هم آب روغن روش.با آبليمو وفلفل فراوون.اسمش رو گذاشت بود معجون پهلوون احمد.بهر صورت بعد از خوردن صبحانه به طرف محضر حركت كردم .زود بود اما كار ديگه اي نميشد كرد بايد طبق قرار راس ساعت يازده محضر مي بودم. نمي تونستم دنبال كارهاي ديگرم برم چون اونوقت به موقع به محضر نمي رسيدم. خدا خدا ميكردم اونا زودتر بيان كه ديدم سرو كله رفيقم پيدا شد.صداش زدم : محسن.....منو ديد و به طرفم اومد جواني رو كه همراش بود معرفي كرد وگفت : آقا سيامك................ احمد آقا .دست داديم ..................
محسن ادامه داد : خوب شد زود رسيدي. آقا سيامك ماشينت روميخواد و الان هم اومده براي تموم كردن كار . گفتم ريش وقيچي دست خودته هر كارلازمه انجام بده.رفتيم تو محضر و تا صاحب جگوار بياد ماشينم و به نام آقا سيامك زديم.داود خودش صبح زود رفته بود و خلافي ماشين رو گرفته بود .در همين موقع يه دخترخانم خيلي خوش تيپ و خوشگل وارد محضر شد. يه لحظه همه چشم ها به طرف اون برگشت .محسن گفت : سحر خانم اومد....بعد جلو رفت و دست داد و سلام و عليك كرد.درهمين زمان محضر دار منو صدا كرد كه اسناد مربوطه رو امضا كنم .آخرين امضا روكه پاي اسناد انداختم محسن با اون دختر به طرفم اومد و مارو به هم معرفي كرد : احمدآقا.......سحر خانم.......سلام كردم و دست داديم. داشتم فكر ميكردم اون كي ميتونه باشه . كه محسن ادامه داد خانم اقبال صاحب جگوار هستند.من تا اون لحظه فكر ميكردم. برادر زاده آقاي دكتر اقبال و صاحب اون ماشين يه مرد . اصلا نميتونستم تصور كنم يه همچين ماشيني متعلق به يك دختر باشه........بهر صورت جا خورده بودم واون هم متوجه تعجب من شده بود و براي اينكه تير خلاص رو زده باشه گفت : شتابي رو كه دوست داشتم نداشت.بد جوري حالم رو گرفته بود . تو دلم گفتم : شانس آوردي . چون من ديگه مردي متاهل هستم . و گرنه هم چين دماغتو خاك مال ميكردم كه همدمت ميشد آهنگهاي داريوش و اشگ وآه عاشقي .انگار متوجه شده بود كه باخودم چي فكر ميكنم ،براي اينكه حالم درست حسابي بره تو شيشه گفت : اما بدرد شما ميخوره . چون بهتون نمي اد اهل سرعت و اين حرفا باشين.از لحنش فهميدم كه چشمش رو گرفتم و اين حرفارو ميزنه تا اول برتري خودش رو تثبيت و بعد ضربه ام كنه.منم كه فرصت رو مناسب ديدم . ضربه مهلك و كاري رو وارد كردم و گفتم : شما درست فهميدين . آخه يه مردمتاهل ديگه متعلق به خودش نيست و بايد فكر كسي كه چشم براه و منتظرشه باشه......اين رو كه گفتم تو چهر ه اش خوندم كه حسابي جا خورده ........سكوتش هم مويد اين مطلب بود .محسن تا اين لحظه مثل آدماي گيج و منگ دهن ما دوتا رونگاه ميكرد. به خودش اومد و براي اينكه مسئله رو خاتمه بده. گفت: سحرخانم ببخشيد .اگه ممكنه شناسنامه تون و سند ماشين رو بدين .سحر دست كرد تو كيفش و شناسنامه وسند ماشين رو در آورد و داد دست محسن.محسن هم بطرف ميز دفتر دار رفت و اسناد روبه اون داد تا اسناد لازم رو تنظيم كنه......سحر رو به من كرد و گفت : ولي اصلابهتون نمي آد.با اينكه متوجه منظورش شده بودم خودم رو زدم به اون راه و گفتم :خريد جگوار .نگاه معني داري به من كرد و گفت : اينكه متاهل باشين.گفتم :نيستم .يه برقي تو چشماش زد.ادامه دادم. اما پس فردا ميشم. پنجشنبه عقدكنونم.انگار كرديش تو يه حوض آبجوش قرمز شد. فهميد .حريف كوچيكي نيستم .گفت : من كه تا با چشماي خودم نبينم باورم نميشه .گفتم : اينكه مشكلي نيست . افتخاربدين پنجشنبه شب در خدمتتون باشيم . يه جشن كوچيك دوستانه داريم.گفت : اين دعوتتون رو جدي بگيرم يا بزنم به حساب تعارفات معمول .جواب دادم من اهل تعارف نيستم اگر افتخار بدين خوشحال ميشيم . هم من هم نازنين.گفت : پس عروس خانم خوشبخت نازنين خانم هستند.بايد خيلي زبل باشه كه شما رو بدام انداخته .پاسخ دادم :والله چه عرض كنم.در همين زمان محسن اونو صدا كرد كه بره اسناد رو امضا كنه بعدهم نوبت من شد..پول هارو به محسن دادم كه به سحر بده و رفتم اسناد رو امضا كنم . وقتي برگشتم ديدم محسن داره با اون كلنجار ميره فكر كردم سر مبلغ كميسيونش .
جلوتر كه رفتم محسن گفت : اين آقا احمد اينم شما . گفتم : چي شده ؟گفت :هيچي . ميخوام ماشين رو بعنوان هديه عروسي تون از من قبول كنين.گفتم : از شماممنونم . اما ما نيم ساعت نيست با هم آشنا شديم . نه من ميتونم قبول كنم. نه دليلي براي قبول كردن داره.....گفت : براي من مهم نيست پولش . گفتم ميدونم . اما منم به اندازه خودم دارم .متوجه شد حرف بدي زده . بلافاصله گفت : نه ببخشين منظورم اصلا اين نبود....گفتم : متوجه هستم . از لطفتون ممنونم . اما نميتونم اين هديه رو قبول كنم . منو ببخشين.ديگه ادامه نداد ، فقط گفت : شما ببخشين . حق باشماست.كار تموم شد و با هم از محضر اومديم بيرون .موقع خداحافظي دستش رودراز كرد و دست داد و گفت : آدرس ندادين .نا باورانه آدرس خونه رو بهش دادم .پرسيد : از كي برنامه شروع ميشه .گفتم : ده شب.گفت : پس ميبي نمتون.گفتم : خواهش ميكنم.....حتما ؛خداحافظي كرد و رفت.محسن كه هنوز مبهوت بود گفت : خدا شانس بده.....گفتم : چيزي گفتي؟خودش رو جمع و جوركرد و گفت :نه ...نه....بقيه پول هارو به من پس داد و منم هزار و پونصد تومن بهش براي خريد وفروش دوتا ماشين كميسيون دادم و گفتم بسته يا بازم بدم...گفت زياد هم هست......از شما خيلي به ما رسيده....احمد آقا پولت بركت داره . يه صدي هم بهم ميدادي ميگفتم خدا بده بركت... چون كار ده هزار تومن رو ميكنه....بعد ازتشكر خدا حافظي كرد و رفت . منم به طرف مدرسه نازنين حركت كردم.
پايان فصل نوزدهم
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/09/02ساعت 21:57  توسط فرناز
|
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس مي شه چشمام وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره
هنوزم مي گم خدايا کاشکي برگرده دوباره
گر تو را از ابلهي کردم رها ، برمن ببخش/بر سر پيمان نه بر مهر و وفا ، بر من ببخش
راه ورسم عاشقي را نا بلد چون کودکان/اشتباه و ناروا کردم خطا ، بر من ببخش
يه روزي گله کردم من از عالم مستي
تو هم به دل گرفتي دل ما رو شکستي
من از مستي نوشتم ولي قلب تو رنجيد
تو قهر کردي قهرت مصيبت شدو باريد
پشيمون و خستم اگه عهدي شکستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم
چي ميشد تو هم منو دوستم ميداشتي نا زنين
جاي گريه رو لبام خنده مي کاشتي نازنين
حالا که قهري باهام ولي بدون دوستت دارم
طاقت قهر ندارم پس آشتي آشتي نا زنين
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/09/01ساعت 23:40  توسط فرناز
|
سلام به تمام دوستان عزیزی که بهم سرمیزنن
دیگه نمیتونم زود زود بیام آپ کنم یا بهتون سربزنم این روزها اصلا حال خوبی ندارم
مواظب خودتون باشین




+ نوشته شده در شنبه
1389/08/29ساعت 22:51  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در جمعه
1389/08/28ساعت 23:17  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در جمعه
1389/08/28ساعت 23:15  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در جمعه
1389/08/28ساعت 23:14  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در جمعه
1389/08/28ساعت 23:2  توسط فرناز
|
فصل هيجدهم
ماشينم رو ميخواستم عوضكنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروش .باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انباريكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديم.جگوار آبي متاليك ، مدل ۷۶ ،سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست مي خوامش.......كارش رو تموم كن.........گفت براي فردا قرارش رو ميزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط ميخوام حتماقبل از پنجشنبه زير پام باشه.گفت : مسئله اي نيست. حتي اگه بخواي ميتونم الان رديف كنم ماشينو ببري.گفتم : ميشه گفت آره ....... صبر كن ........رفت دفترانبار كه تلفن بزنه . بعد از ده دقيقه برگشت و گفت : رديفه .....ميتونيم ببريم.فردا صبح ساعت ۱۱ تو محضر اول خيابون نياوران قرار گذاشتم براي كاراش. ازش تشكر كردم و قرار شد اون ماشين منو كه فورد تانوس بود ببره كه ترتيب فروشش رو بده . و منهم با جگوار برم.سوار شدم و به طرف كارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون يه چكاپ هم انجام بگيره. ساعت ده دقيقه به يك بود كه ماشين مثل يك عروسك جلوي چشمم قرار گرفت. دلم ميخواست فقط ساعتها وايسم و نيگاش كنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجريش حركت كردم. دير شده بود . وقتي رسيدم نازنين باچند تا از دوستاش ايستاده بود و نگران اينور و اونور رو نيگاه ميكرد. جلوي پاش ترمزكردم .چون نميدونست ماشين رو عوض كردم . و از طرفي متوجه من نشده بود روش روبرگردوند و زير لب يه چيزي گفت . شيشه رو دادم پايين و گفتم خانم خوشگله چند دقيقه دير اومدم با هام قهر كردي؟تا صداي منو كه شنيد ، برگشت و گفت: عزيزم تويي...........بعد با دوستاش كه محو تماشاي ماشين من شده بودند. خداحافظي كرد وسوار شد. ذوق زده پرسيد مال كيه؟گفتم : مال تو..............گغت : نه ........جدي؟ ...............گفتم :خريدمش..............چطوره؟............ ...گفت : خيلي قشنگه.........معركه است.........گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خريدمش............گفت : ممنونم .............به خاطر همه چي..............گفتم : خب چيكار كنيم ؟گفت :ميشه يه سر بريم خونه ما ؟..............گفتم : چرا نشه......... بريم. دور زدمو به طرف خونه دايي اينا حركت كردم.وقتي رسيديم بوي مطبوع قورمه سبزي از پنجره آشپزخونه ،كه رو به كوچه باز ميشد . به دماغم خورد.نازنين گفت : قورمه سبزي افتاديم..........كاري كه نداري؟ .......دير كه نميشه؟.................گفتم :نه برنامه خاصي نداريم...گفت : پس پيش بسوي قورمه سبزي مامانم اينا ...........و از ماشين پياده شد..............منم ماشين رو پارك كردم و واردخونه شدم زن دايي به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسيد وگفت : دلمون تنگ شده بود.گفتم : زن دايي ما يكشب پيش شما نبوديم .گفت : وقتي پدر و مادر شدين مي فهميين . براي ما همين يكشب مثل هزار شب ميمونه............بعد ادامه داد :خب حالا زودتر برين دستاتونو بشورين بياين كه قورمه سبزي فرد اعلا داريم.نازنين گفت : ميدونيم........تا چند دقيقه ديگه آماده خوردن ميشيم.........بعد از نهاربا زندايي در مورد ميهماني هفته بعد كه قرار بود دوستان نازنين رو دعوت كنيم حرفزدم و قرار شد زندايي اين مطلب رو با دايي در ميون بذار . و گفت البته فكر ميكنم.مشكلي نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال كنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه يكم صحبت كرديم و قرار شد زندايي زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنين رو براي پنجشنبه از مديرشون بگيره كه نره مدرسه.ساعت چهارو نيم بود كه دايي هم اومد و اول كلي قربون صدقه نازنين رفت و باهاش سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسيد : ماشينت دم در نبود.گفتم : عوضشكردم.............يه جگوار خريدم اونطرف كوچه توي سايه پاركش كردم.........گفت : مبارك باشه............چرا نياورديش توي پاركينگ؟..................گفتم : بااجازتون بايد بريم دنبال يه سري از كار ها براي پس فردا.........گفت : پس ميخواين برين ؟.............گفتم : اگر شما اجازهبدين..................گفت : هركاري صلاح ، انجام بدين......براي ما همين كافيه كه بدونيم سرحال و خوشحال هستين..........همين..........تا ساعت شش خونه داييبوديم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتيم و بعدش زديم بيرون ..........................
پايان فصل هيجدهم
+ نوشته شده در جمعه
1389/08/28ساعت 22:0  توسط فرناز
|
فصل هفدهم
چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد بيرون . سوار شد و بعد از بوسيدن من پرسيد : خب چيكاره ايمامروز ؟
گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خنديد و گفت : نهجدي؟
گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي....
لبخندي زد ودوباره ماچم كرد. گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نميشم. نفست كه بهم ميخوره زندهميشم......جون ميگيرم......سبك ميشم و ميخوام پرواز كنم......
اينبار من اونوبوسيدم و راه افتادم.
پرسيد : كجا ؟
كفتم : بازارچه صفويه ؟
گفت : اونجابراي چي؟
جواب دادم : براي خريد ، عزيزم....، مثل اينكه پنجشنبه عقد كنون مونهها.......يادت رفته........
گفت : اما ما كه چيزي احتياج نداريم.
گفتم : اينيه روز ويژه براي ماست بنا بر اين بايد. يه چيز مناسب اين روزبپوشيم.........
ديگه چيزي نگفت..............
حدود يك ربع طول كشي كه بهبازار چه رسيديم. بعد از خوردن دوتا پيتزاي چاق و چله خريد هاي لازم رو انجام داديمو نزديك ساعت 3.5 بود كه به طرف سينما شهر فرنگ توي خيابون عباس آباد حركت كرديم.رستوران ، ترياي شاه عباس درست روبروي در سينما در سمت جنوب خيابون عباس آباد قرارداشت. خيابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسيديم.
وقتي وارد شديم. سعيدرو ديدم كه يه گوشه نشسته بود و تو فكر بود.....مدتي بود باهم حرف نميزديم....بههمين دليل به طرف ديگه سالن رفتيم و پشت يه ميز نشستيم. آقاي دلدار صاحب تريا تامتوجه ورود ما شد. فوري سر ميز ما اومد و يه چاق سلامتي گرم كرد و دستور داد دوتاقهوه برامون بيارن.
پرسيدم : سپيده اينا نيومدن.
كفت : نه خدمت رسيدمهم براي عرض تبريك و هم بگم . سپيده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقيقه تاخيرميرسن.....ولي گفتن حتما ميان منتظرشون بمونين.
تشكر كردم و آقاي دلدار به دفترش رفت.....
در اين زمان نازنين كه تازه سعيد رو ديده بود. بازوي منو فشار داد وگفت : احمد سعيد كنگرانيه ها.نميدونست ما با هم رفيقيم. اون اصلا دوستان منونميشناخت . ميدونست دوستان زيادي دارم .اما .....گفت : احمد ناراحت نميشي برميه امضا ازش بگيرم......
خودم زدم به اون را و گفتم از كي ؟.......
گفت : ازآقاي كنگراني.....
گفتم : آدم قحط تو ميخواي از اون امضا بگيري....
كفت : نگوتورو خدا همه بچه هاي مدرسمون واسش ميميرن.......
گفتم واسه كي . اين ........
گفت : اره.........
پرسيدم تو چي؟
گفت : من فقط واسه توميميرم.......
گفتم : حالا كه اينطور برو بگير........
نازنين بلند شد و بطرفميز سعيد رفت . سلام كرد و ميخواست حرف بزنه كه من باصداي بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........
ملكهُ سر ورته........
نارنين خشكشزد.........مونده بود چي بگه........
سعيد سرش و برگردوند و گفت: با كيبودي؟............
گفتم : مگه غير از ما اينجا كس ديگه اي هم هست.......
ازجاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همين حال گفت : چي گفتي؟
نازنين رنگشپريده بود...........نميدونست چه اتفاقي افتاده......
من با صداي بلنددوباره گفتم : كري ؟ گفتم ملكه سرورته احترام بذار......
در اين زمان سعيد بهميز ما رسيد . دست انداخت خيلي جدي يقه ام رو گرفت و گفت: ايشون تاج سرمان . امابنده ولينعمت حضرتعالي هستم..... بعد پرسيد : كي تا حالا ..........
گفتم :چهار پنج روزه.........
گفت: آشتي ؟
گفتم : جهنم ....آشتي.......
منو بغلكرد و گفت : لا مسب چيكار كردي؟ گفتم يه فرشته رو به همسري گرفتم.......الانم پشتسر ت واساده و از ترس قالب تهي كرده..........
فوري برگشت و گفت : ببخشينخانم.......
گفتم : نازنين دختر دايي و همسرم......
دستش رو دراز كرد و بانازنين دست داد و گفت: ببخشين نازنين خانم مقصر اين.........
نذاشتم ادامه بده .گفتم: بگذريم ، بطرف نازنين رفتم و كمكش كردم بشين . هنوز گيج بود. به سعيد گفتمبشين....گفت : نه بايد برم ، قرار دارم . اما بايد ببينمتون .
گفتم :پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم......يه جشن كوچولو داريم......
گفت :باشه......پس تا پنجشنبه......
رفت و وسايلش رو جمع كرد و دستي تكون داد و بهطرف صندوق رفت......
بعد داد زد و گفت : من حساب ميكنم.
گفتم پولاتو خرجنكن.......تو ميدوني ما چيزي نخورديم حساب ميكني.....هردو خنديديم.......
گفت :از شوخي گذشته امروز مهمون من هستين.
جواب دادم گفتم : كه ول خرجي نكن ............. به اين سادگي و ارزوني نميتوني سر وته قضيه رو هم بياري
........بايددرست حسابي بندازمت تو خرج..........
دستي تكون داد و در حاليكه از در خارج ميشد . گفت : من از پس زبون تو بر نميام.......خداحافظ..........
به اين ترتيب من و سعيدبعد از سه هفته با هم آشتي كرديم.
نازنين ديگه كم كم داشت حالش بهتر ميشد و ازشوك شوخي ما بيرون مي اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهمدوستين....
گفتم : ساعت خواب عزيز دلم.........
گفت : يعني سعيد كنگراني توجشن ما هست.......
گفتم : سعيد كنگراني ليلا فروهر ، سپيده.....و خيلي هايديگه......
الان هم ليلا و سپيده دارن ميان اينجا ، با هم قرار داريم.......مثهآدماي منگ گفت: جدي ميگي؟........
سرم رو بردم جلو لپش رو يه گاز كوچولوي با مزهگرفتم......يه جيغ كوچولو كشيد......گفتم : حالت جا
اومد..........آره جديميگم.....
گفت : اما من.......لباسام........
گفتم : خيلي همخوبه........
گفت : ولي .......
گفتم : تو زيبا ترين ، فرشته دنيا هستي والبته مالك شش دانگ قلب من.......من تورو همين جور دوست دارم..........همينموقع داريوش از در تريا اومد تو .........ورودش يعني سرو صدا با همه سلام عليك كردحتي با كارگراي آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارنميان.........
دارن ماشين و پارك ميكنن.........
منظورش ليلا و سپيدهبود.........و ادامه داد :راستي سعيد و دم در ديدم.......
گفت شب جمعهميبينمتون......آشتي كردين..............
گفتم : چيه؟............فضولي؟..........
رو به نازنين كردم و گفتم : فردا خبرش دست همهدنياست...........به نقل از داريوش پرس .........
در همين زمان سپيده و ليلا ازدر وارد شدن.......از همون دم در عين بچه گربه اي كه لاي در گير كرده باشه شروعكردن ريز ريز جيغ و داد كردن و خوشحالي.......از پشت ميز بلند شدم . ديدم اصلاتحويل نگرفتن و يه راست رفتن سراغ نازنين و شروع كردن به ماچ كردن اون......چه عروسخانم خوشگلي..........چه نازه...........و از اين حرفا........ماهم يك كناريواساديمو..........بروبر نيگاشون كردم.......
بعد از مدتي كه خوش وبش هاشون بانازنين تموم شد......سپيده رو به من كرد و گفت : پوست كندهاست.......غلفتي..........گفتم : ديگه چرا ؟
گفت : بعد از اينكه كندم بهتميگم چرا؟
ليلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال ميكنم......و ادامه داد ما ازشيش سالگي با هم دوستيم.......زورت اومد يه زنگ بزني به من بگي چه خبره.....من ........بايد از دهن اين........... بزغاله .......كجاست؟.......كدوم گوري رفتهقايم شده؟........داريوش از زير يكي از ميز ها سرش رو آورد بيرون و گفت: درخدمت گزاري حاضرم.......ليلا ادامه داد : از زبون اين بزغاله احوش بايد بشنومداداشم زن گرفته.........همين موقع با كيفش يه دونه زد پشتم و گفت : اين پيشپرداختش........
سپيده رو به نازنين كرد و گفت: نازنين جون ما دوتا خواهر شوهراتهستيم...........اما طرف توييم.....سه تايي باهم پوستش رو ميكنيم......
نازنينبه حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نميتونم ناراحتيش روببينم.......اونقدر اين حرف و جدي و از ته دل گفت كه ليلا و سپيده باز دور و برشگرفتن وشروع كردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن....خيلي زود متوجه صداقت و سادگي اونشدن و به شدت تحت تاثيرش قرار گرفتن.........بالاخره قربون صدقه رفتن هاي ليلاو سپيده تموم شدو نوبت سين جيم كردن من رسيد. ناچار شدم سير تا پياز ماجرا روبراشون شرح بدم......
بعد سپيده راجع به كار جديدي كه بهش پيشنهاد شده بود گفتوقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بياره من بخونم........بعد يه ليست از كسانيكه بايد اونا دعوت ميكردن تهيه كرديم و ليلا گفت : منم چندتا مهمون ميخوام دعوتكنم......از دوستام......گفتم باشه........
بالاخره مراسم آشنايي نازنين باسپيده و ليلا به خير وخوشي تموم شد ............قرار رو براي پنجشنبه گذاشتيم وهمگي ساعت شيش از تريا خارج شديم..............
پايان فصل هفدهم.
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/08/25ساعت 23:17  توسط فرناز
|
سلام عرض ادب دارم به تمام دوستان عزيزم
از اين به بعد ميخوام براي شما دوستان عزيزم زبان مادري خودم روبهتون ياد بدم تا شما هم زبان آذري(تركي) را ياد بگيرين اميدوارم كه بخوبي بتونم بهتون ياد بدم
بااينكه زبان اذري سخت هستش ولي خواهين ديد درعين حال خيلي هم زبان شيريني هستش
هرهفته مقداري از كلمات را بهتون مينويسم در عين حال مثال هم ميزنم،خوبه؟
آيا مشتاقين كه زبان آذري را ياد بگيرين؟
براي اينكه ببينين چطور يادميدم براي امروز از اعداد شروع ميكنم.
اگه پيشنهادونظر خاصي داشته باشين حتما بگين.
|
فارسي |
تلفظ لاتين |
تركي |
|
دو |
iki |
ايكي |
|
چهار |
dort |
دورت |
|
شش |
alti |
آلتي |
|
هشت |
sagiz |
سگيز |
|
ده |
On |
اون |
|
دوازده |
oniki |
اون ايكي |
|
چهارده |
ondort |
اون دورت |
|
شانزده |
onalti |
اون آلتي |
|
هيجده |
onsagiz |
اون سگيز |
|
بيست |
irmi |
ايرمي |
|
چهل |
gikh |
گيخ |
|
شصت |
atmish |
آتميش |
|
هشتاد |
hashtad |
هشتاد |
|
صد |
yuz |
يوز |
|
صدهزار |
yuzmin |
يوزمين |
|
|
فارسي |
تلفظ لاتين |
تركي |
|
يك |
bir |
بير |
|
سه |
uch |
اوچ |
|
پنج |
besh |
بش |
|
هفت |
yedi |
يدي |
|
نه |
doguz |
دوگوز |
|
يازده |
onbir |
اون بير |
|
سيزده |
onuch |
اون اوچ |
|
پانزده |
onbesh |
اون بش |
|
هفده |
onyedi |
اون يدي |
|
نوزده |
ondoguz |
اون دوگوز |
|
سي |
otuz |
اوتوز |
|
پنجاه |
alli |
اللي |
|
هفتاد |
yetmish |
يتميش |
|
نود |
dokhsan |
دوخسان |
|
يك هزار |
birmin |
بيرمين |
|
حتما نظرات خودتون را برام بفرستين.
ممنون
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/08/25ساعت 22:39  توسط فرناز
|
فصل شانزدهم
صبح ، بعد از رسوندننازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدمو براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم،آرايشگاش توي ميدون ونك بود .خيليزود بود . واسه همين اول سري زدم به كله پزي ، نرسيده به چهار راه پارك وي و خودمساختم.وقتي از كله پزي خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم.آقاي حيدري دبيرورزشمون گوشي رو بر داشت.سلام كردم.جواب بلند بالايي داد و گفت: به بهشاه دوماد ................. بي معرفت ......يواشكي..........بي سر وصدا.......باشه....باشه حسابي داغ كرده بودم تو دلم داريوش رو چپ و راست ميكردم،گفتم : آقاي حيدري در خدمت شما هستيم انشالله.......گفت : شوخي كردمپسرم....خوشبخت باشي.......خيلي خوشحال شدم ، شنيدم....تشكر كردم و گفتم :ببخشين آقاي ضرغامي دم دست هست؟گفت : اگه نباشه هم ميارمش دم دست....چند لحظهگوشي رو نگهدار .........بعد از مدت كوتاهي، آقاي ضرغامي هن وهن كنان از پشتتلفن گفت : بفرماييد جناب بازرس.....گفتم :بازرس كيه ، منم آقايضرغامي......عصباني گفت: اي حيدري ذليل مرده ، قلبم اومد تو دهنم....گفتم :چيه؟گفت : اين حيدري ......بمن گفت بازرس منطقه پشتخطه........دوييدم.......يك بلايي سرش بيارم كه مرغا كه هيچي.....مرغانه هام بهحالش گريه كنن.....بعد ادامه داد : خوب .......... خوبي پسر؟......گفتم :ممنون......گفت : بگو ....چيكار داري؟.....گفتم : آقا تو تموم مدرسه جارزدين ؟گفت : دور از جون شما منغلط كرده باشم.....كار اون پسر خاله خوش چونهخودتون..........معرف حضورتون كه هستن ؟.......گفتم: ب.......ل......ه.گفت : خب كارت رو بگو كه حسابي سرم شلوغه......گفتم : ميخواستم به اطلاعتون برسونم.تعداد كاستهاي خانم هايده جان دوبرابر شد........خوشحال گفت : جانمن.......احمد جان تو چقدر ماهي ........گفتم : قابل شما رونداره.......گفت : خب حالا چيكار بايد بكنم ........گفتم : هيچي اين پسرخاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمياد.....ناگهان لحنش عوض شدو گفت :.....احمدآقا جان ببخشيد معامله بي معامله....منم يه سنگ ميزارم رو دلم و از خير نواراي خانمهايده جان كه الهي فداش بشم من..... ميگذرم.......گفتم : واسهچي؟..............گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اماداريوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد ميده.... آقا فرداس كه تو مدرسه چوبندازه ...... كه آقاي ضرغامي نوار خانم هايده جان گرفت و .....خلاصهديگه........گفتم : آقاي ضرغامي ....اين حرفا چيه؟ ..........من چيزي بهش نميگم........مطمئن باش .......گفت : احمد آقا جان .....خر ما از كره گي دمنداشت.......گفتم :......آقاي ضرغامي........گفت: احمد آقا جان اصرارنكن............با لحجه رشتي گفتم : آقاي ضرغامي جان تي بلا مي سر گوشت بدممن.....و ادامه دادم ، من يه كارت افتخاري دارم براي كابارهميامي...........گفت : خب مبارك باشه........من چيكار كنم.......گفتم :سلامت باشين....... آخه نميدونين آقاي ضرغامي جان ......خانم هايده جون هر شب اونجابرنامه زنده داره......اينو كه شنيد......نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت :راست ميگي احمد آقا جان.......گفتم : دروغم چيه؟ .........گفت :يعني ........
گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزديك ميشه ديدش حتي شايد بشهيه چند دقيقه اي بشه دعوتش كرد سر ميز......آه بلندي كشيد و توي رويا فرورفت.......گفتم : آقاي ضرغامي پشت خطي .......دوباره آهي كشيد وگفت : آره احمدآقا جان......بگو گوش ميكنم........گفتم : آقا وقتتون رو نگيرم ،آخه گفتين خيليكار دارين.....گفت : گور پدر كار....اصلا از قديم گفتن كار مال تراكتوره......داشتي ميگفتي........در همين زمان گفت : زهر مار.......مگه نمي بيني دارم درمورد يه موضوع بسيار مهم با تلفن حرف ميزنم......برو پشت در واسا تا بيام .
فهميدم با يكي از بچه هاس.....گفتم : چيزي شده.......گفت نه اينرسولي كلاس سوم بود.......ميبينه دوتا مهندس دارن با هم حرف ميزنن ، اومده ميگهبيلم كو....... شيطونه ميگه.......استغفرالله.......تو بگو عزيز جان.......گفتم : ميخواستم بگم اگه افتخار بدين در خدمت شما هم باشيم.........مثل بچه ها ذوقزده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من هميشه گفتم و بازم ميگم ، اگهتوي اي بيست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زماني كه اومدماين تهرون خراب شده......يه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودي وبس.......گفتم : شما لطف دارين.....پس انشالله برنامه اش رو مي چينم...... اينداريوش....... گفت : فقط محض گل روي احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خودنكبت دهن لقش اگه بود صد سال سياه.......گفتم : دستت درد نكنه آقايضرغامي.......گفت :خواهش ميكنم.......فقط نوارها يادت نره.....گفتم : اونمبه چشم........ و خداحافظي كردم .به طرف آرايشگاه حركت كردم ............ساعتهشت و ده دقيقه بود كه به اونجا رسيدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو ميدادبالا.هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسي كرد. با خودمگفتم...اي داريوش ...........فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده .اما خيلي زودفهميدم نه........در جريان نيست.....يه يك ربعي طول كشيد تا هوشنگ آماده شد. يهدستي به موهاي سرم و صورتم كشيد و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرمداد.همينجور كه كار ميكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعريف كردم و بهش گفتم كهبراي پنجشنبه بعد از ظهر يه وقتي برام بذاره.خيلي خوشحال شده و تبريك گفت ، يهوقت واسه چهار بعد از ظهر پنج شنبه برام گذاشت .موقع خارج شدن هم هر كاري كهكردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخي گفت:پنجشنبه دوبله ميگيريم.....ديدم اصرار بي فايده است. تشكر كردم و از آرايشگاه خارجشدم......ساعت از ده و نيم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپيده ديگه بايد از خواببيدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم يه زنگ بزنم......بعد تلفنسپيده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشي رو برداشت.......هنوز خواب آلود بودگفتم : سلام.گفت : زهر مار و سلام........ مگه گيرت نيارم........گفتم :سپيده.........گفت : همون كه گفتم. زهر مار.........بد نقشه اي براتكشيديم......خنديدم و گفتم كشيدين.......گفت : اره ........كشيديم.......منو ليلا..........گفتم : آخه چرا؟..........جواب داد : ميفهمي............پرسيد : كجايي ......گفتم : ونك هستم..........گفت : بيا خونه كارت دارم.......گفتم : بايد برم دنبال .................نذاشتحرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پريون.........نازنينخانم...........گفتم : آره .....اشكالي داره.........گفت : نه ..........چهاشكالي داره ......هرچي نباشه همسرت ديگه.............پوستت رو غلفتي ميكنم . مگسبيباك دم درآوردي واسه من.........گفتم : سپيده........گوشكن........قهقه خنديد وگفت : نه تو گوش كن........... شوخي كردم باهات ، بهتتبريك ميگم ، نميتونم بگم خيلي خوشحال شدم ..........اما خوشحالم ، برات آرزويخوشبختي ميكنم.............. ببين ما هنوز دوست هستيم.......مثل قبل . نازنين هم بهجمع مون اضافه شده.....قبول .گفتم : قبول...............ادامه داد : ببيناز شوخي گذشته، يه پيشنهاد كاري بهم شده ميخوام باهات مشورت كنم.......واسه همينامروز بايد حتما ببينمت........ساعت چهار با ليلا ............. تريا شاه عباس قراردارم منتظرت هستم..........البته با عروس خانم خوش شانست.......گفتم : كلكي كهدر كار نيست؟گفت : نه به جون تو.........گفتم : باشه...... خداحافظي كردمو گوشي رو گذاشتم.
پايان فصل شانزدهم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/08/24ساعت 0:7  توسط فرناز
|
فصل پانزدهم
مراسم نذر تموم شد و بچه ها كه حالا صفايقلبي ويژه اي هم پيدا كرده بودند. همديگر رو بغل ميكردن وبهم تبريك ميگفتن.دراين اثنا كوكب خانم باچشماني كه از شدت گريه قرمز قرمز شده بود به طرف ما اومد واول نازنين رو بغل كرد و ماچ كرد. بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پيشانيمن رو ماچ كرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگي كمت نكنه ....خدا هرآرزويي كه داري بر آورده كنه،..... خدا به عزت اين آقا هميشه سر بلندت كنه .........
و ادامه داد : احمد آقا من پنج تا دختر شوهر دادم . اما به جلالخداوندي قسم اينقدر كه از عاقبت بخيري اين دختر خوشحال شدم از عروسي دختراي خودمخوشحال نشدماين آقا همين الان از جفت چشم كورم كنه اگه دروغ بگم ،...... عليلو ذليلم كنه ، اگه دروغ بگم......... احمد آقا اين دختر يه فرشته است ، يهفرشته......... پيرزن اين حرفها رو ميزد ومثل ابر بهاري گريه ميكرد . دستهاي پينهبسته از زحمت شبانه روزيش رو گرفتم و بوسيدم .......دستش رو از تو دستم كشيد ومادرانه روي سرم گذاشت . و به اين وسيله محبت خودش رو نسبت به من بيانكرد............
ساعت ده ونيم بود كه به خونه برگشتيم . زن دايي شام خوشمزه ايدرست كرده بود . خورديم وبراي استراحت به اتاقمان رفتيم. فردا قرار بود بعد ازتعطيل شدن مدرسه نازنين به خونه ما بريم واسه همين نازنين براي دو روز لباس برداشتوتوي يك ساك گذاشت كه صبج بذاريم تو ماشين...... وبعد خوابيديم درحاليكه محكم همديگر رو در آغوش گرفته بوديم. روز بعد نازنين رو به مدرسه رسوندم وبراي انجام بقيه كارها يه سر رفتم تلويزيون و بعد سري به بانك زدم تا مقداري پول ازحسابم بگيرم . بعد يه زنگ زدم خونه خاله اشرف اينا و براي داريوش پيغام گذاشتم كهبعد از ظهر يه سري بياد خونه ما ،با مامان هم تماس گرفتم و گفتم براي نهارميريم خونه. مامان گفت : اگر غير از اين ميكردي پوستت رو ميكندم .يه ذره قربونصدقه اش رفتم و يه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من كي پس اين زبون تو براومدم كه الان بربيام ؟.......بعد ادامه داد تا نياين سفره پهن نميشه.........خلاصه اگه دير بيايي بايد جواب بابات و داداشاتو بدي .........گفتهباشم............گفتم : چ.........ش..........م کوچيكتم ننه.لجش ميگرفت .بهش ميگفتم ننه اما من خودم خيلي خوشم ميومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه يه ننه اينشونت بدم...... خنديدم وگفتم: ن.....ن.....ه ....مي.......خوا.....مت.....خداحافظ.و گوشي رو قطع كردم. طبق قرار ساعت يك رفتم دنبال نازنين و با هم بهطرف خانه حركت كرديم اين اولين روزي بود كه نازنين بعنوان عروس خانواده . پا بهخانه ما ميگذاشت.
سر راه گفت : احمد ميشه يه دسته گل بگيريم....
گفتم :هرچند تو خودت زيباترين گل دنيايي . اما چون تو ميخواي چشم .
دسته گلي گرفتيم وساعت پنج دقيقه به دو بود كه رسيديم . نميدونم كليدم رو كجا گم كرده بودم ناچاردكمه اف اف رو فشار دادم. اردشير برادر كوچيكم گفت كيه ؟ گفتم : منم داداش .
يهمرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اينا اومدن .........و بدون اينكه در رو بازكنه گوشي اف اف و گذاشت زمين .من و نازنين خندمون گرفت.... نازنين دوباره زنگو زد . اينبار اشكان برادر وسطيم گوشي رو بر داشت گفت : بله
نازنين گفت : سلاماشكان جان .
اشكان جوابداد : سلام زن داداش الان اومدم
وبدون اينكه در روباز كنه. گوشي رو گذاشت زمين.
در اين لحطه در خونه از پشت باز شد. همين كه در وهول داديم كه داخل بشيم ديدم اردشير پشت در .........دويد و دست نازنين رو گرفتو گفت : سلام زن داداش. نازنين دولا شد و اونو يه ماچش كرد .اردشير هفت سالداشت و كلاس دوم بود. شيطون و بازيگوش .اما بسيار مهربون. در همين موقع مامان وباباو اردشير هم از راه رسيدن اردشير يه منقل كه از توش دود اسفند به هوا ميرفت دستشبود در همين زمان گوشه حياط منوچ خان قصاب محل مون رو ديدم كه داشت گوسفندي رو هولميداد و به طرف ما ميومد.نازنين گفت : اوه پس باز نكردن در فلسفه اي داشته .
منوچ خان گوسفند و جلوي پاي منو نازنين زد زمين و ذبح كرد.
در همين حال سهتا خاله هام (عمه هاي نازنين.) وبچه هاشون هم يكي يكي از در راهرو بيرون اومدنوحسابي حياط شلوغ شد.
با سلام و صلوه ما رو داخل خونه بردن سفره پهن بود فقطمنتظر ما بودن به خاطر اينكه بيش از اين معطلشون نكنيم من ونازنين فورا"رفتيم و آبيبه دست و صورتمون زديم وسر سفره نشستيم. نهار باقالي پلو با گوشت ماهيچه بود يعنيغذاي مورد علاقه من. يه بشقاب كشيدم ودوتايي با نازنين شروع كرديم به خوردن.بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونيم بود كه يكي يكي سرو كله شوهر خاله ها پيدا شد اولآقا قدرت شوهر خاله شوكت كه خاله بزرگم بود.
بعد آقا جواد شوهرخاله اشرف وباباياردشير آخرهم آقا مصطفي شوهر خاله فرح كه كوچك ترين عضو خانواده مامان اينا بود.
شيش و ده دقيقه ام سرو كله اردشير كه از تمرين كانگ فو بر مي گشت پيدا شد. ديگهخونه حسابي غلغله شده بود بابا اينا مشغول برپايي آتيش براي كباب كردن جيگرها شدن .طبق هماهنگي هاي بابا منوچ خان ده دست دل و جيگر اضافي برامون آورده بود. بچه ها يهگوشه ديگه حياط مشغول بازيهاي كودكانه خودشون بودن خاله ها هم طبق معمول سنواتگذشته در گير غيبت پارتي و حرفهاي ديگر زنانه منو نازنين هم كنار باغچه قشنگيكه عشق بابا بود و خودش بهش ميرسيد . مشغول نجواي عاشقانه بوديم .
با اومدنداريوش ناگهان همه چيز بهم ريخت . تا رسيد با همه سلام و عليك كرد و يه راست اومدسراغ من و نازنين. رو به نازنين كرد وگفت : ا.....و.......مردني از من داريشها...... داريوش با همه شوخي داشت حتي با آقا دايي كه هيچكس جرائت نميكرد حتيتوچشماش مستقيم نيگاه كنه........ چون نازنين نسبت به قدش كمي لاغر بود داريوشمردني صداش ميكرد .بعد رو به من كرد گفت : مگس بي باك . اينم اسم من بود تولغتنامه داريوش (به دو دليل اين اسم و رو من گذاشته بود يكي اينكه من تو اين فيلمبه جاي يكي از شخصيتهاي اون حرف مي زدم و دوم به خاطر عينكم) تو ام اگه روتو زيادكني يه فن كنگ فو بهت ميزنم كه از قدقد بيافتي . پس مثه بچه آدم دست از سر مردني ورميداري كه بره محفل نسوان خودتم دنبال من ميايي كارت دارم. بلند شدم يدونه زدم پسگردنش و دستش از پشت پيچوندم و دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : باباشوخي كردم شما كه ميدونين ما زمين خورده شما هستيم يه ذره بيشتر دستشو پيچوندم گفتعبدم عبيدم خوارم ذليلم فنتيل لاستيك ماشينتم اصلا" هرچي شما بگين هستم . گفتم مثهبچه آدم اول عذر خواهي........... ازكي؟ گفت چشم...چشم......... نازنين خانم من خرشوهرت كه هيچ خر خودت و جد وآبادتم هستم.نازنين كه خيلي داريوش اذيتش ميكردفرصت مناسبي پيدا كرده بود گفت : اينا كه گفتي : يه بخشي از وظايف سازمانيته . امابراي اينكه عذر خواهي تو رو بپذيرم بايد پنج دفعه صداي بزغاله در بياري اونم باصداي بلند .گفت: تخفيف با يه فشار به دستش شروع كرد به بع بع كردن نازنين گفت:عزيزم بخشيدمش.گفتم : اين تيكه رو شانس آوردي و اضافه كردم خب حالا نوبت چيه.گفت : بدبختي و بيچارگي من.
دستش رو ول كردم و گفتم: نه وقت عفو بخشش.
يهخورده كت وكولش تكون دادتا فشار ناشي دست منو از بدنش خارج كنه
بعد گفت : باشهعفو ميكنم.
پامو زدم زمين خيز برداشت در بره گفتم :نترس بزغاله اينم اسم رسميداريوش در شوخي ها بود . فلسفه اش هم اين بود كه دايم دهنش ميجنبيد يا ميخورد يا بعبع (حرف ميزد.)
بهر صورت نازنين رو يه ماچ كردم وگفتم : عزيزم تو چند دقيقه ايبرو پيش مامان اينا من اين رو ارشادش كنم. نازنين كه متوجه شده بود مابايد باهمحرف بزنيم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش.
به داريوش گفتم : بريم تو اتاق منكارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا.
گفتم : خوب گوش كن بين چيميگم دست كردم تو جيبم و پنج هزار تومان از جيبم در آوردم و دادم دستش و گفتم :قضيه مراسم عقد ما رو كه ميدوني . در حاليكه به پولا نگاه ميكرد گفت آره. گفتم آقادايي گفته پنج تا سكه . ما هم اطاعت امر ميكنيم . تو فردا برو بانك ملي شعبه مركزيتو خيابون فردوسي .
گفت : خودم بلدم عقل كل مگس بي باك.
يدونه زدم تو سرشگفتم : مرتيكه من ديگه زن دارم تو حق نداري با من شوخي كني . البته من هرچي دلمبخواد حق دارم بهت بگم. يكي ديگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : ميري بانك پنج تا سكهپنج پهلوي طلا ميخري . زنگ زدم پرسيدم هركدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن ميشه ، كهجمعش براي پنج تا ميشه حدود دو هزار و پانصد تومان. بقيه رو هم بند و بساط يه مهمونيرو جور ميكني براي شب جمعه خونه ما . منم هيچ كمكي نميرسم بكنم مسئول همه چي خودتي .
گفت : زياد نيست .
گفتم : نه ميخوام همه چي تكميل باشه . دعوت كردن بچه هاهم با خودت. منم چندتا از دوستاي اداره رو ميخوام بگم كه فردا اينكارو ميكنم.
بعد براي هفته بعد همين برنامه رو خونه نازنين اينا داريم كه بعدا" هماهنگيميكنيم.
بعد از تموم شدن حرفام گفتم : حالا تو بنال.
گفت : سپيده زنگ زد.
زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتي من ز....
گفت : آره........
گفتم : چيگفت.
داريوش گفت: هيچي تبريك گفت و گفت : بهت بگم باهاش تماس بگيري . از قبل ازعيد دنبالت ميگرده. باهات كار واجب داره .
پرسيدم : ناراحت نشد .
گفت : يهكم تو لب رفت اما ناراحت نشد.
خواهش كرد حتما" باهاش تماس بگيري.
سپيده دوستدختر من بود ، كه گاهي كه منو پيدا نمي كرد با داريوش تماس ميگرفت . چون با همبيرون زياد ميرفتيم . با داريوش هم صميمي شده بود. سپيده دو سال پيش با پيشنهاد منوارد عرصه بازيگري سينما شده بود و چندتا فيلم هم نقش هايي بازي كرده بود چند ماهياز من بزرگتر بود اما چون خيلي ظريف بود خيلي اين تفاوت سني به چشم نميخورد. بهاردشير گفتم جلو زبونتو ميگري تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آينده تموم كنم.گفت : خرج داره .
يكدونه محكم زدم پس گردنش و گفتم : اينم خرجش .
گفت :چرا ميزني ؟
گفتم : براي اينكه حقته.
گفت: نپرونش بچرخون طرف من .
گفتم:آخه توفه به چيه تو دلش خوش باشه ؟ بلدي حرف بزني ؟خوش تيپي ؟.....
پريد وسطحرفم و گفت : از تو كه خوشتيپ ترم .
گفتم : آره بخصوص با اون موهاي اجق وجقت .
گفت : تو خري نمي فهمي اين مد روزه.
گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجاي پرحرفي بلند شو بريم پايين .
فقط ديگه سفارش نكنم ها. کار ما باهم شوخي بود .هممن وهم او خيلي همديگر رو دوست داشتيم منتها با هم اينجوري حرف ميزديم. بلند شديم ورفتيم پايين . تا رسيديم نازنين فوري از مامان اينا جدا شد و خودش رو به منرسوند.در همين زمان چند سيخ دل وجيگر و گذاشتن جلوي من و نازنين.
پايان فصل پانزدهم
+ نوشته شده در شنبه
1389/08/22ساعت 21:53  توسط فرناز
|
مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابايي ! يك سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كالي چخد پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي نداره. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخوام بدونم بابايي........
- اگر فقط ميخاي بدوني ‚ بسيار خوب مي گم : 2000 تومن
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : بابايي ميشه 1000 تومن به من قرض بدي ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي ده فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كنه؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه براي خريدنش به 1000 تومن نيازداشته است.به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه بابا ، بيدالم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 1000 تومن كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : مچكلم باباجوني ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 2000 تومن دارم. آيا
مي تونم يك ساعت از كار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم بابايي...
+ نوشته شده در جمعه
1389/08/21ساعت 23:44  توسط فرناز
|