![]() |
![]() |
|
| شعر و مطالب |
|
واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي ميتواند داشته باشد؟در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اين بار ليلي بدون مجنون و شيرين بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون ونه فرهاد.شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:43 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مي شود ساعتها درسكوت فقط با تو خلوت كرد و با خيال تو بود مي شود در صداي پرخروش رودخانه صداي زندگي را شنيد مي شود در صداي نسيم آواي فرشتگان بهشتي را شنيد مي شود به همراه باد رقص ابرها را در آسمان آبي ديد مي شود اگر تو با من باشي.
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|